تبلیغات
وحدت وب - آشنایی با عرفان اسلامی

مرتبه
تاریخ : سه شنبه 10 مرداد 1391
یکی از علومی که در دامن فرهنگ اسلامی زاده شد و رشد یافت و تکامل پیدا کرد،علم عرفان است.

درباره عرفان از دو جنبه می توان بحث و تحقیق کرد:یکی از جنبه اجتماعی و دیگر از جنبه فرهنگی.

عرفا با سایر طبقات فرهنگی اسلامی از قبیل مفسرین،محدثین،فقها،متکلمین،فلاسفه،ادبا،شعرا ...یک تفاوت مهم دارند و آن اینکه علاوه بر اینکه یک طبقه فرهنگی هستند و علمی به نام عرفان به وجود آوردند و دانشمندان بزرگی در میان آنها ظهور کردند و کتب مهمی تألیف کردند،یک فرقه اجتماعی در جهان اسلام به وجود آوردند با مختصاتی مخصوص به خود،بر خلاف سایر طبقات فرهنگی از قبیل فقها و حکما و غیرهم که صرفا طبقه فرهنگی هستند و یک فرقه مجزا از دیگران به شمار نمی روند.اهل عرفان هرگاه با عنوان فرهنگی یاد شوند با عنوان«عرفا»و هر گاه با عنوان اجتماعی شان یاد شوند غالبا با عنوان«متصوفه»یاد می شوند
عرفا و متصوفه هر چند یک انشعاب مذهبی در اسلام تلقی نمی شوند و خود نیز مدعی چنین انشعابی نیستند و در همه فرق و مذاهب اسلامی حضور دارند، در عین حال یک گروه وابسته و به هم پیوسته اجتماعی هستند،یک سلسله افکار و اندیشه ها و حتی آداب مخصوص در معاشرتها و لباس پوشیدن ها و احیانا آرایش سر و صورت و سکونت در خانقاهها و غیره،به آنها به عنوان یک فرقه مخصوص مذهبی و اجتماعی رنگ مخصوص داده و می دهد.و البته همواره(خصوصا در میان شیعه)عرفایی بوده و هستند که هیچ امتیاز ظاهری با دیگران ندارند و در عین حال عمیقا اهل سیر و سلوک عرفانی می باشند و در حقیقت عرفای حقیقی این طبقه اند،نه گروههایی که صدها آداب از خود اختراع کرده و بدعتها ایجاد کرده اند.

ما در این بحثهای تاریخی به جنبه اجتماعی و فرقه ای و در حقیقت به جنبه«تصوف»عرفان کاری نداریم،فقط از جنبه فرهنگی،آنهم از نظر تسلسل تاریخی این شاخه فرهنگی وارد بحث می شویم،یعنی به عرفان به عنوان یک علم و یک شاخه از شاخه های فرهنگ اسلامی که در طول تاریخ اسلام جریانی متصل و بدون وقفه بوده است نظر داریم نه به عنوان یک روش و طریقه که فرقه ای اجتماعی پیرو آن هستند.

عرفان به عنوان یک دستگاه علمی و فرهنگی دارای دو بخش است:بخش عملی و بخش نظری.

بخش عملی عبارت است از آن قسمت که روابط و وظایف انسان را با خودش و با جهان و با خدا بیان می کند و توضیح می دهد.عرفان در این بخش مانند اخلاق است،یعنی یک«علم»عملی است با تفاوتی که بعدا اشاره خواهیم کرد.این بخش از عرفان علم«سیر و سلوک»نامیده می شود .در این بخش از عرفان توضیح داده می شود که«سالک»برای اینکه به قله منیع انسانیت یعنی«توحید»برسد،از کجا باید آغاز کند و چه منازل و مراحلی را باید به ترتیب طی کند و در منازل بین راه چه احوالی برای او رخ می دهد و چه وارداتی بر او وارد می شود.و البته همه این منازل و مراحل باید با اشراف و مراقبت یک انسان کامل و پخته که قبلا این راه را طی کرده و از«رسم و راه منزلها»آگاه است صورت گیرد،و اگر همت انسان کاملی بدرقه راه نباشد خطر گمراهی است.عرفا از انسان کاملی که ضرورتا باید همراه«نوسفران»باشد،گاهی به«طایر قدس»و گاهی به«خضر»تعبیر می کنند:

همتم بدرقه راه کن ای«طایر قدس» 
که دراز است ره مقصد و من«نو سفرم» 
ترک این مرحله بی همرهی«خضر»مکن  
ظلمات است بترس از خطر گمراهی

البته توحیدی که از نظر عارف قله منیع انسانیت به شمار می رود و آخرین مقصد سیر و سلوک عارف است،با توحید مردم عامی و حتی با توحید فیلسوف(یعنی اینکه واجب الوجود یکی است نه بیشتر)از زمین تا آسمان متفاوت است.توحید عارف یعنی موجود حقیقی منحصر به خداست،جز خدا هر چه هست«نمود»است نه«بود»،توحید عارف یعنی«جز خدا هیچ نیست»،توحید عارف یعنی طی طریق کردن و رسیدن به مرحله جز خدا هیچ ندیدن.این مرحله از توحید را مخالفان عرفا تأیید نمی کنند و احیانا آن را کفر و الحاد می خوانند،ولی عرفا معتقدند که توحید حقیقی همین است و سایر مراتب توحید خالی از شرک نیست.از نظر عرفا رسیدن به این مرحله کار عقل و اندیشه نیست،کار دل و مجاهده و سیر و سلوک و تصفیه و تهذیب نفس است.

به هر حال این بخش از عرفان،بخش عملی عرفان است،از این نظر مانند علم اخلاق است که درباره«چه باید»ها بحث می کند با این تفاوت که:

اولا عرفان درباره روابط انسان با خودش و با جهان و با خدا بحث می کند و عمده نظرش درباره روابط انسان با خداست و حال آنکه همه سیستمهای اخلاقی ضرورتی نمی بینند که درباره روابط انسان با خدا بحث کنند،فقط سیستمهای اخلاقی مذهبی این جهت را مورد عنایت و توجه قرار می دهند.

ثانیا سیر و سلوک عرفانیهمچنانکه از مفهوم این دو کلمه پیداستپویا و متحرک است،بر خلاف اخلاق که ساکن است،یعنی در عرفان سخن از نقطه آغاز است و از مقصدی و از منازل و مراحلی که به ترتیب سالک باید طی کند تا به سرمنزل نهایی برسد.از نظر عارف واقعا و بدون هیچ شائبه مجاز،برای انسان«صراط»وجود دارد و آن صراط را باید بپیماید و مرحله به مرحله و منزل به منزل طی نماید،و رسیدن به منزل بعدی بدون گذر کردن از منزل قبلی ناممکن است .

لهذا از نظر عارف،روح بشر مانند یک گیاه و یا یک کودک است و کمالش در نمو و رشدی است که طبق نظام مخصوص باید صورت گیرد ولی در اخلاق صرفا سخن از یک سلسله فضائل است از قبیل راستی،درستی،عدالت،عفت،احسان،انصاف،ایثار و غیره که روح باید به آنها مزین و متحلی گردد .از نظر اخلاق،روح انسان مانند خانه ای است که باید با یک سلسله زیورها و زینتها و نقاشیها مزین گردد بدون اینکه ترتیبی در کار باشد که از کجا آغاز شود و به کجا انتها یابد،مثلا از سقف شروع شود یا از دیوارها و از کدام دیوار،از بالای دیوار یا از پایین.در عرفان بر عکس،عناصر اخلاقی مطرح می شود اما به اصطلاح به صورت دیالکتیکی،یعنی متحرک و پویا .

ثالثا عناصر روحی اخلاقی محدود است به معانی و مفاهیمی که غالبا آنها را می شناسند،اما عناصر روحی عرفانی بسی وسیعتر و گسترده تر است.در سیر و سلوک عرفانی از یک سلسله احوال و واردات قلبی سخن می رود که منحصرا به یک«سالک راه»در خلال مجاهدات و طی طریق ها دست می دهد و مردم دیگر از این احوال و واردات بی خبرند.

بخش دیگر عرفان مربوط است به تفسیر هستی،یعنی تفسیر خدا و جهان و انسان.عرفان در این بخش مانند فلسفه است و می خواهد هستی را تفسیر نماید،برخلاف بخش اول که مانند اخلاق است و می خواهد انسان را تغییر دهد.همچنانکه در بخش اول با اخلاق تفاوتهایی داشت،در این بخش با فلسفه تفاوتهایی دارد.

عرفان و اسلام
 
عرفان،هم در بخش عملی و هم در بخش نظری با دین مقدس اسلام تماس و اصطکاک پیدا می کند،زیرا اسلام مانند هر دین و مذهب دیگر(و بیشتر از هر دین و مذهب دیگر)روابط انسان را با خدا و جهان و خودش بیان کرده و هم به تفسیر و توضیح هستی پرداخته است.قهرا اینجا این مسأله طرح می شود که میان آنچه عرفان عرضه می دارد با آنچه اسلام بیان کرده است چه نسبتی برقرار است؟

البته عرفای اسلامی هرگز مدعی نیستند که سخنی ما ورای اسلام دارند،و از چنین نسبتی سخت تبری می جویند.بر عکس،آنها مدعی هستند که حقایق اسلامی را بهتر از دیگران کشف کرده اند و مسلمان واقعی آنها می باشند.عرفا چه در بخش عملی و چه در بخش نظری همواره به کتاب و سنت و سیره نبوی و ائمه و اکابر صحابه استناد می کنند.

ولی دیگران درباره آنها نظریه های دیگری دارند و ما به ترتیب آن نظریه ها را ذکر می کنیم :

الف.نظریه گروهی از محدثان و فقهای اسلامی.به عقیده این گروه،عرفا عملا پایبند به اسلام نیستند و استناد آنها به کتاب و سنت صرفا عوام فریبی و برای جلب قلوب مسلمانان است و عرفان اساسا ربطی به اسلام ندارد.

ب.نظریه گروهی از متجددان عصر حاضر.این گروه که با اسلام میانه خوبی ندارند و از هر چیزی که بوی«اباحیت»بدهد و بتوان آن را به عنوان نهضت و قیامی درگذشته علیه اسلام و مقررات اسلامی قلمداد کرد به شدت استقبال می کنند،مانند گروه اول معتقدند که عرفا عملا ایمان و اعتقادی به اسلام ندارند بلکه عرفان و تصوف نهضتی بوده از ناحیه ملل غیر عرب بر ضد اسلام و عرب،در زیر سرپوشی از معنویت.

این گروه با گروه اول در ضدیت و مخالفت عرفان با اسلام وحدت نظر دارند و اختلاف نظرشان در این است که گروه اول اسلام را تقدیس می کنند و با تکیه به احساسات اسلامی توده مسلمان،عرفا را«هو»و تحقیر می نمایند و می خواهند به این وسیله عرفان را از صحنه معارف اسلامی خارج نمایند،ولی گروه دوم با تکیه به شخصیت عرفاکه بعضی از آنها جهانی استمی خواهند وسیله ای برای تبلیغ علیه اسلام بیابند و اسلام را«هو»کنند که اندیشه های ظریف و بلند عرفانی در فرهنگ اسلامی با اسلام بیگانه است و این عناصر از خارج وارد این فرهنگ گشته است،اسلام و اندیشه های اسلامی در سطحی پایین تر از این گونه اندیشه هاست.این گروه مدعی هستند که استناد عرفا به کتاب و سنت صرفا تقیه و از ترس عوام بوده است،می خواسته اند به این وسیله جان خود را حفظ کنند.

ج.نظریه گروه بی طرفها.از نظر این گروه،در عرفان و تصوف خصوصا در عرفان عملی و بالاخص آنجا که جنبه فرقه ای پیدا می کند،بدعتها و انحرافات زیادی می توان یافت که با کتاب الله و با سنت معتبر وفق نمی دهد،ولی عرفا مانند سایر طبقات فرهنگی اسلامی و مانند غالب فرق اسلامی نسبت به اسلام نهایت خلوص نیت را داشته اند و هرگز نمی خواسته اند بر ضد اسلام مطلبی گفته و آورده باشند.ممکن است اشتباهاتی داشته باشند(همچنانکه سایر طبقات فرهنگی مثلا متکلمین،فلاسفه،مفسرین،فقها اشتباهاتی داشته اند)ولی هرگز سوء نیتی نسبت به اسلام در کار نبوده است.

مسأله ضدیت عرفا با اسلام از طرف افرادی طرح شده که غرض خاص داشته اند،یا با عرفان و یا با اسلام.اگر کسی بی طرفانه و بی غرضانه کتب عرفا را مطالعه کند(به شرط آنکه با زبان و اصطلاحات آنها آشنا باشد)اشتباهات زیادی ممکن است بیابد ولی تردید هم نخواهد کرد که آنها نسبت به اسلام صمیمیت و خلوص کامل داشته اند.

ما نظر سوم را ترجیح می دهیم و معتقدیم عرفا سوء نیت نداشته اند.در عین حال لازم است افراد متخصص و وارد در عرفان و در معارف عمیق اسلامی،بی طرفانه درباره مسائل عرفانی و انطباق آنها با اسلام بحث و تحقیق نمایند.

مسأله ای که اینجا لازم است مطرح شود این است که آیا عرفان اسلامی از قبیل فقه و اصول و تفسیر و حدیث است،یعنی از علومی است که مسلمین مایه ها و ماده های اصلی را از اسلام گرفته اند و برای آنها قواعد و ضوابط و اصول کشف کرده اند،و یا از قبیل طب و ریاضیات است که از خارج جهان اسلام به جهان اسلام راه یافته است و در دامن تمدن و فرهنگ اسلامی وسیله مسلمین رشد و تکامل یافته است،و یا شق سومی در کار است؟

عرفا خود شق اول را اختیار می کنند و به هیچ وجه حاضر نیستند شق دیگری را انتخاب کنند .بعضی از مستشرقین اصرار داشته و دارند که عرفان و اندیشه های لطیف و دقیق عرفانی همه از خارج جهان اسلام به جهان اسلام راه یافته است.

گاهی برای آن ریشه مسیحی قائل می شوند و می گویند افکار عارفانه نتیجه ارتباط مسلمین با راهبان مسیحی است،و گاهی آن را عکس العمل ایرانیها علیه اسلام و عرب می خوانند،و گاهی آن را دربست محصول فلسفه نو افلاطونیکه خود محصول ترکیب افکار ارسطو و افلاطون و فیثاغورس و گنوسیهای اسکندریه و آراء و عقاید یهود و مسیحیان بوده استمعرفی می کنند،و گاهی آن را ناشی از افکار بودایی می دانند،همچنانکه مخالفان عرفا در جهان اسلام نیز کوشش داشته و دارند که عرفان و تصوف را یکسره با اسلام بیگانه بخوانند و برای آن ریشه غیر اسلامی قائل گردند.

نظریه سوم این است که عرفان مایه های اولی خود را(چه در مورد عرفان عملی و چه در مورد عرفان نظری)از خود اسلام گرفته است و برای این مایه ها قواعد و ضوابط و اصول بیان کرده است و تحت تأثیر جریانات خارج نیز(خصوصا اندیشه های کلامی و فلسفی و بالاخص اندیشه های فلسفی اشراقی)قرار گرفته است.

اما اینکه عرفا چه اندازه توانسته اند قواعد و ضوابط صحیح برای مایه های اولی اسلامی بیان کنند،آیا موفقیتشان در این جهت به اندازه فقها بوده است یا نه،و چه اندازه مقید بوده اند که از اصول واقعی اسلام منحرف نشوند،و همچنین آیا جریانات خارجی چه اندازه روی عرفان اسلامی تأثیر داشته است،آیا عرفان اسلامی آنها را در خود جذب کرده و رنگ خود را به آنها داده و در مسیر خود از آنها استفاده کرده است و یا بر عکس موج آن جریانات،عرفان اسلامی را در جهت مسیر خود انداخته است؟...اینها همه مطالبی است که جداگانه باید مورد بحث و دقت قرار گیرد.آنچه مسلم است این است که عرفان اسلامی سرمایه اصلی خود را از اسلام گرفته است و بس.

طرفداران نظریه اولو کم و بیش طرفداران نظریه دوممدعی هستند که اسلام دینی ساده و بی تکلف و عمومی فهم و خالی از هر گونه رمز و مطالب غامض و غیر مفهوم و یا صعب الفهم است.اساس اعتقادی اسلام عبارت است از توحید.توحید اسلام یعنی همچنانکه مثلا خانه سازنده ای دارد متغایر و متمایز از خود،جهان نیز سازنده ای دارد جدا و منفصل از خود.اساس رابطه انسان با متاعهای جهان از نظر اسلام زهد است.زهد یعنی اعراض از متاعهای فانی دنیا برای وصول به نعیم جاویدان آخرت.از اینها که بگذریم،به یک سلسله مقررات ساده عملی می رسیم که فقه متکفل آنهاست.از نظر این گروه،آنچه عرفا به نام«توحید»گفته اند مطلبی است ورای توحید اسلامی،زیرا توحید عرفانی عبارت است از وحدت وجود و اینکه جز خدا و شؤون و اسماء و صفات و تجلیات او چیزی وجود ندارد.سیر و سلوک عرفانی نیز ورای زهد اسلامی است،زیرا در سیر و سلوک یک سلسله معانی و مفاهیم طرح می شود از قبیل عشق و محبت خدا،فنای در خدا،تجلی خدا بر قلب عارف که در زهد اسلامی مطرح نیست.طریقت عرفانی نیز امری است ورای شریعت اسلامی،زیرا در آداب طریقت مسائلی طرح می شود که فقه از آنها بی خبر است.

از نظر این گروه،نیکان صحابه رسول اکرم که عرفا و متصوفه خود را به آنها منتسب می کنند و آنها را پیشرو خود می دانند زاهدانی بیش نبوده اند،روح آنها از سیر و سلوک عرفانی و از توحید عرفانی بی خبر بوده است.آنها مردمی بوده اند معرض از متاع دنیا و متوجه به عالم آخرت،اصل حاکم به روح آنها خوف بوده و رجا،خوف از عذاب دوزخ و رجا به ثوابهای بهشتی،همین و بس.

حقیقت این است که نظریه این گروه به هیچ وجه قابل تأیید نیست.مایه های اولی اسلامی بسی غنی تر است از آنچه این گروهبه جهل و یا به عمدفرض کرده اند.نه توحید اسلامی به آن سادگی و بی محتوایی است که اینها فرض کرده اند و نه معنویت انسان در اسلام منحصر به زهد خشک است و نه نیکان صحابه رسول اکرم آنچنان بوده اند که توصیف شد و نه آداب اسلامی محدود است به اعمال جوارح و اعضا.

ما در اینجا اجمالا در حدی که روشن شود که تعلیمات اصلی اسلام می توانسته است الهام بخش یک سلسله معارف عمیق در مورد عرفان نظری و عملی بوده باشد،مطالبی می آوریم.

قرآن کریم در باب توحید هرگز خدا و خلقت را به سازنده خانه و خانه قیاس نمی کند.قرآن خدا را خالق و آفریننده جهان معرفی می کند و در همان حال می گوید ذات مقدس او در همه جا و با همه چیز هست: فاینما تولوا فثم وجه الله (1) به هر طرف رو کنید چهره خدا آنجاست، و نحن اقرب الیه من حبل الورید (2) [و ما از رگ گردن به او(انسان)نزدیکتریم،] هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن (3) اول همه اشیاء اوست و آخر همه اوست(از او آغاز یافته اند و به او پایان می یابند)،ظاهر و هویدا اوست و در همان حال باطن و ناپیدا هم اوست،و آیاتی دیگر از این قبیل.

بدیهی است که این گونه آیات،افکار و اندیشه ها را به سوی توحیدی برتر و عالیتر از توحید عوام می خوانده است.در حدیث کافی آمده است که خداوند می دانست که در آخر الزمان مردمانی متعمق در توحید ظهور می کنند،لهذا آیات اول سوره حدید و سوره«قل هو الله احد»را نازل فرمود.

در مورد سیر و سلوک و طی مراحل قرب حق تا آخرین منازل،کافی است که برخی آیات مربوط به«لقاء الله»و آیات مربوط به«رضوان الله»و آیات مربوط به وحی و الهام و مکالمه ملائکه با غیر پیغمبرانمثلا حضرت مریمو مخصوصا آیات معراج رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را مورد نظر قرار دهیم.در قرآن سخن از نفس اماره،نفس لوامه،نفس مطمئنه آمده است،سخن از علم افاضی و لدنی و هدایتهای محصول مجاهده آمده است: و الذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا (4).در قرآن از تزکیه نفس به عنوان یگانه موجب فلاح و رستگاری یاد شده است: قد افلح من زکیها و قد خاب من دسیها (5).

در قرآن مکرر از حب الهی ما فوق همه محبتها و علقه های انسانی یاد شده است.قرآن از تسبیح و تحمید تمام ذرات جهان سخن گفته است و به تعبیری از آن یاد کرده که مفهومش این است که اگر شما انسانها«تفقه»خود را کامل کنید،آن تسبیحها و تحمیدها را درک می کنید.بعلاوه،قرآن در مورد سرشت انسان مسأله نفخه الهی را طرح کرده است.

اینها و غیر اینها کافی بوده که الهام بخش معنویتی عظیم و گسترده در مورد خدا و جهان و انسان و بالأخص در مورد روابط انسان و خدا بشود.

همچنانکه اشاره شد،سخن در این نیست که عرفای مسلمین از این سرمایه ها چگونه بهره برداری کرده اند،درست یا نادرست،سخن درباره اظهار نظرهای مغرضانه گروهی غربی و غربزده است که می خواهند اسلام را از نظر معنویت بی محتوا معرفی نمایند،سخن درباره سرمایه عظیمی در متن اسلام است که می توانسته الهام بخش خوبی در جهان اسلام باشد.فرضا عرفای مصطلح نتوانسته باشند استفاده صحیح کرده باشند،افراد دیگری که به این نام مشهور نیستند استفاده کرده اند .

بعلاوه،روایات و خطب و ادعیه و احتجاجات اسلامی و تراجم احوال اکابر تربیت شدگان اسلام نشان می دهد که آنچه در صدر اسلام بوده است صرفا زهد خشک و عبادت به امید اجر و پاداش نبوده است.در روایات و خطب و ادعیه و احتجاجات،معانی بسیار بلندی مطرح است.تراجم احوال شخصیتهای صدر اول اسلام از یک سلسله هیجانات و واردات روحی و روشن بینی های قلبی و سوزها و گدازها و عشقهای معنوی حکایت می کند.ما اکنون یکی از آنها را ذکر می کنیم:

در کافی می نویسد:رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم روزی پس از ادای نماز صبح چشمش افتاد به جوانی رنگ پریده که چشمانش در کاسه سرش فرو رفته و تنش نحیف شده بود،در حالی که از خود بی خود بود و تعادل خود را نمی توانست حفظ کند.پرسید:«کیف اصبحت؟»حالت چگونه است؟گفت:«اصبحت موقنا»در حال یقین بسر می برم.فرمود:علامت یقینت چیست؟عرض کرد:یقین من است که مرا در اندوه فرو برده و شبهای مرا بیدار(در شب زنده داری)و روزهای مرا تشنه (در حال روزه)قرار داده است و مرا از دنیا و ما فیها جدا ساخته تا آنجا که گویی عرش پروردگار را می بینم که برای رسیدن به حساب مردم نصب شده است و مردم همه محشور شده اند و من در میان آنها هستم،گویی هم اکنون اهل بهشت را در بهشت،متنعم و اهل دوزخ را در دوزخ معذب می بینم،گویی هم اکنون با این گوشها آواز حرکت آتش جهنم را می شنوم.رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به اصحاب خود رو کرد و فرمود:این شخص بنده ای است که خداوند قلب او را به نور ایمان منور گردانیده است.آنگاه به جوان فرمود:حالت خود را حفظ کن که از تو سلب نشود.جوان گفت:دعا کن خداوند مرا شهادت روزی فرماید.طولی نکشید که غزوه ای پیش آمد و جوان شرکت کرد و شهید شد.

زندگی و حالات و کلمات و مناجاتهای رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم سرشار از شور و هیجان معنوی و الهی و مملو از اشارات عرفانی است.دعاهای رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فراوان مورد استشهاد و استناد عرفا قرار گرفته است.

امیر المؤمنین علی علیه السلام که اکثریت قریب به اتفاق اهل عرفان و تصوف سلسله های خود را به ایشان می رسانند،کلماتش الهام بخش معنویت و معرفت است.متأسفانه فعلا مجالی و لو برای ذکر نمونه نیست.

دعاهای اسلامی،مخصوصا دعاهای شیعی گنجینه ای از معارف است از قبیل دعای کمیل،دعای ابو حمزه،مناجات شعبانیه،دعاهای صحیفه سجادیه.عالیترین اندیشه های معنوی در این دعاهاست .

آیا با وجود اینهمه منابع،جای این هست که ما در جستجوی یک منبع خارجی باشیم؟ نظیر این جریان را ما در موضوع حرکت اجتماعی منتقدانه و معترضانه ابوذر غفاری نسبت به جباران زمان خودش می بینیم.ابوذر نسبت به تبعیضها و حیف و میل ها و ظلم و جورها و بیدادگری های زمان سخت معترض بود تا آنجا که تبعیدها کشید و رنجهای جانکاه متحمل شد و آخر الامر در تبعیدگاه و در تنهایی و غربت از دنیا رفت.

گروهی از مستشرقین این پرسش را طرح کرده اند که محرک ابوذر کی بوده است؟این گروه در پی جستجوی عاملی از خارج دنیای اسلام برای تحریک ابوذر هستند.جرج جرداق مسیحی در کتاب الامام علی صوت العدالة الانسانیة می گوید:من تعجب می کنم از این اشخاص،درست مثل این است که شخصی را در کنار رودخانه یا لب دریا ببینیم و آنگاه بیندیشیم که این شخص ظرف خویش را از کدام برکه پر کرده است،در جستجوی برکه ای برای توجیه ظرف آب او باشیم و رودخانه یا دریا را ندیده بگیریم.ابوذر جز اسلام از کدام منبع دیگری می توانسته است الهام بگیرد؟کدام منبع به قدر اسلام می تواند الهام بخش ابوذرها باشد؟

عین آن جریان را در موضوع عرفان می بینیم.مستشرقین در جستجوی منبعی غیر از اسلام هستند که الهام بخش معنویتهای عرفانی باشد،و این دریای عظیم را نادیده می گیرند.آیا می توانیم همه این منابع را اعم از قرآن و حدیث و خطبه و احتجاج و دعا و سیره انکار کنیم برای آنکه فرضیه بعضی از مستشرقین و دنباله روهای شرقی آنها درست در آید؟!

خوشبختانه اخیرا افرادی مانند نیکلسون انگلیسی و ماسینیون فرانسوی که مطالعات وسیعی در عرفان اسلامی دارند و مورد قبول همه هستند،صریحا اعتراف دارند که منبع اصلی عرفان اسلامی قرآن و سنت است.با نقل جمله هایی از نیکلسون این بحث را پایان می دهیم.وی می گوید :

«در قرآن می بینیم که می گوید:«خدا نور آسمانها و زمین است» (6) ،«او اولین و آخرین می باشد» (7) ،«هیچ خدایی غیر او نیست» (8) ،«همه چیز به!559 غیر او نابود می شود» (9) ،«من در انسان از روح خود دمیدم» (10) ،«ما انسان را آفریدیم و می دانیم روحش با او چه می گوید،زیرا ما از رگ گردن به او نزدیکتریم» (11) ،«به هر کجا رو کنید همانجا خداست» (12) ،«به هر کس خدا روشنی ندهد،او بکلی نور نخواهد داشت» (13).محققا ریشه و تخم تصوف در این آیات است و برای صوفیان اولی قرآن نه فقط کلمات خدا بود،بلکه وسیله تقرب به او نیز محسوب می شد.به وسیله عبادت و تعمق در قسمتهای مختلفه قرآن،مخصوصا آیات مرموزی که مربوط به عروج(معراج)است،متصوفه سعی می کنند حالت صوفیانه پیغمبر را در خود ایجاد نمایند.» (14)

و هم او می گوید:

«اصول وحدت در تصوف،بیش از همه جا در قرآن ذکر شده و همچنین پیغمبر می گوید که خداوند می فرماید:چون بنده من در اثر عبادت و اعمال نیک دیگر به من نزدیک شود من او را دوست خواهم داشت،بالنتیجه من گوش او هستم به طوری که او به توسط من می شنود،و چشم او هستم به طوری که او به توسط من می بیند،و زبان و دست او هستم به طوری که او به توسط من می گوید و می گیرد.» (15)

آنچه مسلم است این است که در صدر اسلام(لا اقل در قرن اول هجری)گروهی به نام«عارف»یا«صوفی»در میان مسلمین وجود نداشته است.نام صوفی در قرن دوم هجری پیدا شده است.می گویند اولین کسی که به این نام خوانده شده است ابو هاشم صوفی کوفی است که در قرن دوم می زیسته است و هم اوست که برای اولین بار در رمله فلسطین صومعه(خانقاه)برای عبادت گروهی از عباد و زهاد مسلمین ساخت (16).تاریخ دقیق وفات ابو هاشم معلوم نیست.ابو هاشم استاد سفیان ثوری متوفی در 161 بوده است .

ابو القاسم قشیری که خود از مشاهیر عرفا و صوفیه است می گوید این نام قبل از سال 200 هجری پیدا شده است.نیکلسون نیز می گوید این نام در اواخر قرن دوم هجری پیدا شده است .از روایتی که در کتاب المعیشة کافی،جلد پنجم آمده است ظاهر می شود که در زمان امام صادق علیه السلام گروهی(سفیان ثوری و عده ای دیگر)در همان زمان یعنی در نیمه اول قرن دوم هجری به این نام خوانده می شدند.اگر ابو هاشم کوفی اولین کسی باشد که به این نام خوانده شده باشد و او استاد سفیان ثوری متوفی در سال 161 هجری هم بوده است،پس در نیمه اول قرن دوم هجری این نام معروف شده بوده است،نه در اواخر قرن دوم(آنچنانکه نیکلسون و دیگران گفته اند)و ظاهرا شبهه ای نیست که وجه تسمیه صوفیه به این نام پشمینه پوشی آنها بوده است(صوف پشم).صوفیه به دلیل زهد و اعراض از دنیا،از پوشیدن لباسهای نرم اجتناب می کردند و مخصوصا لباسهای درشت پشمین می پوشیدند.

اما اینکه از چه وقت این گروه خود را«عارف»خوانده اند،باز اطلاع دقیقی نداریم.قدر مسلم این است و از کلماتی که از سری سقطی متوفای 243 هجری نقل شده است (17) معلوم می شود که در قرن سوم هجری این اصطلاح شایع و رایج بوده است،ولی در کتاب اللمع ابو نصر سراج طوسیکه از متون معتبر عرفان و تصوف استجمله ای از سفیان ثوری نقل می کند که می رساند در حدود نیمه اول قرن دوم این اصطلاح پیدا شده بوده است (18).

!561 به هر حال در قرن اول هجری گروهی به نام صوفی وجود نداشته است.این نام در قرن دوم پیدا شده است و ظاهرا در همین قرن،این جماعت به صورت یک«گروه»خاص درآمدند،نه در قرن سوم(آنچنانکه عقیده بعضی است) (19).

در قرن اول هجری هر چند گروهی خاص به نام عارف یا صوفی یا نام دیگر وجود نداشته است،ولی این دلیل نمی شود که خیار صحابه صرفا مردمی زاهد و عابد بوده اند و همه در یک درجه از ایمان ساده می زیسته اند و فاقد حیات معنوی بوده اند(آنچنانکه معمولا غربیان و غربزدگان ادعا می کنند).شاید بعضی از نیکان صحابه جز زهد و عبادت چیزی نداشته اند،ولی گروهی از یک حیات معنوی نیرومند برخوردار بوده اند.آنها نیز همه در یک درجه نبوده اند.حتی سلمان و ابوذر در یک درجه از ایمان نیستند،سلمان ظرفیتی از ایمان دارد که برای ابوذر قابل تحمل نیست.در احادیث زیاد این مضمون رسیده است:«لو علم ابوذر ما فی قلب سلمان لقتله» (20) اگر ابوذر آنچه را که در قلب سلمان است می دانست،او را(کافر می دانست)و می کشت.

اکنون به ذکر طبقات عرفا و متصوفه از قرن دوم تا قرن دهم می پردازیم:

 
 
 
نویسنده : استاد مطهری 
ادامه دارد....


ارسال توسط مهاجر
آرشیو مطالب
پیوند های روزانه
امکانات جانبی

Enter your email address:

Delivered by FeedBurner